میدانِ مکث و دیدار
ما معمولاً خیال میکنیم نخست میفهمیم و بعد عمل میکنیم، اما اغلب بدن زودتر از ما تصمیم میگیرد. پیش از اندیشه، پیش از واژه، حرکتی آغاز میشود—حرکتی که در نظمی پنهان رخ میدهد، نظمی که پیشاپیش ما را در بر گرفته است.
پیر بوردیو این نظم را «میدان اجتماعی» مینامد؛ آرایشی از نیروها و موقعیتها که میان افراد جاری است، نه در نقشه، بلکه در بافت رفتارها. ما نه ورای آن، که در آن زندگی میکنیم؛ درون مجموعهای از خطوط نادیدنی که ما را میچرخانند، بهسوی بعضی نقاط میرانند و از برخی دیگر دور میکنند.
اگر بخواهیم میدان را از زبان فیزیک بشنویم، شاید سادهترین تصویر، میدان مغناطیسی باشد. جایی که نیروها دیده نمیشوند، اما اثرشان انکارناپذیر است. آهنربا خودش را تحمیل نمیکند؛ فقط آرایش فضا را عوض میکند. بعضی نقطهها ناپایدار میشوند، بعضی مسیرها ترجیح پیدا میکنند، و بدنها—یا ذرات—بیآنکه فرمانی دریافت کرده باشند، آرامآرام در جهتی خاص قرار میگیرند.
در میدان مغناطیسی، ایستادن همیشه ممکن نیست. یا جذب میشوی، یا فاصله میگیری، یا در تعادلی موقت معلق میمانی. نظم از جنس اجبار نیست؛ از جنس تمایل است. میدان، قانون نمیگذارد، امکان میسازد. و درست همین منطق است که به ما اجازه میدهد بفهمیم چگونه فضاها، پیش از آنکه ما تصمیم بگیریم، بدنها را به نشستن، ایستادن، مکث کردن یا عبور دعوت میکنند.
میدان اجتماعی نیز چنین است ــ در بعضی موقعیتها بدن آرام نمیگیرد، در برخی جذب میشود، در برخی پس مینشیند. بدن در سکوت، زبان میدان را میخواند. در فضاهای قدرت، در ریتمهای تند شهر، بدن بیاراده شروع به فرار میکند؛ اینجا مکثناپذیر است، اینجا ایستادن ناپایدار است. بدن این را میداند، پیش از فکر، پیش از سخن.
دانستنِ بیکلام، همان حافظهی میدان است. اما وقتی به خانه میرسیم، میدان تغییر میکند. فرش، همان لحظهی تغییر هندسه است. اگر شهر، میدان عمودیِ حرکت و تسلط است، فرش، میدان افقیِ مکث و برابری میشود. بدن دعوت میشود به نشستن؛ به فرود، به آرامش، به همسطح شدن نگاهها.
فرش بدن را آرام میکند و مرکز را از بیثباتی نجات میدهد. فرش نظمی میسازد که در آن زندگی کندتر و نرمتر جاری است. نقشهاش یادآور گردش نیروهاست، با نقشهایی که حاشیه را به مرکز پیوند میدهند و تکرارها را معنا میکنند. همه چیز در آن به اندازهی خودش نزدیک یا دور است، مثل یک موسیقی آرام بر زمین.

همهی فرشها یک میدان واحد نمیسازند. هندسهی طرح، آرایش نیرو را عوض میکند. فرشی با ترنجِ مرکزی، بدن را به سمت یک مرکز نامرئی جمع میکند. نشستنها ناخواسته رو به درون تنظیم میشوند، نگاهها به نقطهای مشترک بازمیگردند، و فضا حالتی آیینیتر پیدا میکند؛ انگار همهچیز میخواهد حول یک هسته آرام بگیرد.
در مقابل، فرشهای افشان—بهویژه آنها که یکطرفهاند—مرکزی برای بازگشت ندارند. میدانشان پخش است، سیال است، و جهتدار. نگاه سرگردانتر میشود، نشستنها آزادتر، و فضا بهجای تمرکز، امکان حرکت و امتداد پیدا میکند. اینجا میدان نه جمع میکند، نه متوقف؛ فقط راه میدهد.
دو فرش، دو هندسهی فضایی، و در نتیجه دو نوع متفاوت از مکث و دیدار. این حس از نظم و گره زدن فضا، فرافرهنگی است؛ احساسی که انسان، فارغ از زبان و جغرافیا، درک میکند. در فرهنگ عامهی غرب، نمونهی درخشانی از این درک وجود دارد.
در فیلم The Big Lebowski، شخصیت اصلی جفری لبووسکی ــ یا همان The Dude ــ پس از آنکه فرش کاشانش دزدیده میشود، با چنان ناباوری و شوخطبعیِ تلخی تکرار میکند:
It really tied the room together. didn’t it?

و در این جملهی ساده، طنزآمیز، عمیق، جهانیترین معنا نهفته است:
فرش، چیزی بیش از تزیین است؛ او گره افکن فضاست، حافظ نظم زندگی. با رفتنش، همه چیز از مدار خود خارج میشود، و او، در طلب تأیید دیگران، میخواهد مطمئن شود که این گره مشترک را همه میفهمند.
نشستن روی فرش، پاسخ بدن به همین میدان افقی است. بدن ارتفاع را حذف میکند، فاصلهها را نرم میکند، نگاهها را همسطح مینشاند. مرکز فرش، دیگر محل عبور نیست؛ محل دیدار است. نقشها سخن میگویند، اما بیفرمان و بیصدا. نظم فرش، نظمی است که خود را به بدن میسپارد تا اجرا شود. فرش میدان کُند است؛ در آن، زمان کش میآید، مکث مشروعیت مییابد، حضور انسانی عمق میگیرد. روی فرش، گفتگو، غذا، سکوت همسنگاند، فرش حتی زمان را اجتماعی میکند. بدن این نظم نرم را در خود ذخیره میکند؛ در خمها، در نشستنها، در نحوهی نگاه کردن. فرش بیرون از بدن نیست، در جانش حک میشود، بدن تبدیل به آرشیو میدان میشود؛ به حافظهای که بیکلام، اما زنده است.
«خانه دیدار» از همین فهم زاده شد. خانهای که خودش فرش است، میدانی برای دیدار، برای مکث، برای جمع شدن.. نامی که از تجربهی پیوند نیروها میآید، نه از تزئین. و در پایان، پرسشی آرام باز میشود:
اگر میدانها چنین در بدن حک میشوند، این آرایشهای فضایی، این نشستنها و توقفها، چگونه به حافظهی ماندگار تبدیل میشوند؟
اینجا، سفر به عمق بدن آغاز میشود.
محسن مورعی، بیستم بهمن ماه هزار و چهارصد و چهار، تهران